امشب تخم مرغی میشکند
برای آنکه نیمرویی درست شود
تا شکم آدمی، سیر شود
غافل از آنکه شاید این تخم مرغ
روزی جوجه ای میشد
به رنگ زرد طلایی ،
با چشمانی قهوهای و نیمه باز
و نوکی کوچک و کنجکاو
و صدایش زندگی را در حیاط خانهای قدیمی
میپیچاند ،
و مادرش شادمانه و دوان دوان ،
برایش از خاک باغچه حیاط ، کرم های درشت میآورد
و جوجه بالهای کوچکش را به نشانه تشکر برای مادرش، تکان تکان میداد.
امشب تخم مرغی میشکند
زرده اش طلایی، سفیده اش غمگین ،
جلزو ولز ، جلز و ولز ،
امشب اشکی میریزد و لقمههایی درون دهان فرو میرود ،
امشب شکمی سیر میشود
و زندگی، غمگنانه تا شب بعد امتداد مییاید ...
