شنبه 8 تیر ماه سال 1387
* امشب اشکی می ریزد

امشب تخم مرغی میشکند
بر
ای آنکه نیمرویی درست شود
تا شکم آدمی
، سیر شود
غافل از آنکه شاید این تخم مرغ
روزی جوجه ای میشد
به رنگ زرد طلایی ،
با چشمانی قهوه
ای و نیمه باز
و نوکی کوچک و کنجکاو
و صدایش زندگی را در حیاط خانه
ای قدیمی
میپیچاند ،
و مادرش شادمانه و دوان دوان ،
برایش از خاک باغچه حیاط ، کرم های درشت می
آورد
و جوجه بالهای کوچکش را به نشانه تشکر برای مادرش، تکان تکان میداد.
امشب تخم مرغی می
شکند
زرده اش طلایی، سفیده اش غمگین ،
جلزو ولز ، جلز و ولز ،
امشب اشکی می
ریزد و لقمههایی درون دهان فرو میرود ،
امشب شکمی سیر می
شود
و زندگی، غمگنانه تا شب بعد امتداد می
یاید ...